صدای چی بود؟

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

ادوارد توي رختخواب گرم و نرمش، زير پتو دراز كشيده بود. بالشش نرم و سبك بود و او احساس خوشي داشت. هان‌طور كه دراز كشيده بود، متوجه شد كه چقدر همه جا آرام است. صداي جيرجيرك‌هاي بيرون خانه و حتي صداي وزش باد را نمي‌شنيد. چشمانش را بست و به خواب رفت.
چند ساعت بعد، وقتي هوا تاريك شد، صداي خش‌خشي را از بيرون نزديك پنجره شنيد. ادوارد بلند شد توي رختخواب نشست: «صداي چي بود؟ صداي باد بود يا جيرجيرك؟» صدا قطع شد، و ادوارد دوباره دراز كشيد و چشمانش را بست.
زمان زيادي نگذشته بود كه باز همان صدا را شنيد. دوباره بلند شد و نشست: «اين صداي چي بود؟»
ادوارد شمعي را كه روي ميز كنار تختخواب بود روشن كرد. كفش‌هاي دمپايي‌اش را پوشيد و به سمت در رفت و بيرون  را نگاه كرد: «كيه؟»
باد زوزه‌كشان از لاي در به داخل وزيد و شمع را خاموش كرد. ادوارد درخت بلوط جلوي خانه را ديد. كه شاخه‌هايش در برابر پنجرة اتاق خواب به عقب و جلو تكان مي‌خورد. «پس اين سروصداها از اينه!»
ادوارد كه ديگر ترسش ريخته بود، در را بست و به رختخواب رفت و پتو را كاملاً روي خودش كشيد. شمع را خاموش كرد. او هنوز هم آن صداها را مي‌شنيد، اما ديگر نمي‌ترسيد.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید