طرف ديگه درياچه

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

توی یک سوراخ كوچیك در كنار يك درياچه، دو تا موش زندگي مي‌كردن. هر روز لای ني‌ها و علف‌ها، در جستجوي چيزي براي خوردن، به اين طرف و اون طرف مي‌دويدن. معمولاً هم ميوة خشك، هسته، و دانه‌ای پيدا مي‌كردن. مارتي گفت: «هي‌ي‌ي‌ي! چقدر دلم يك تیكه پنير مي‌خواد! اون روز كه با ديگي حرف مي‌زدم، مي‌گفت كه اون طرف درياچه پنير هست. يعني مي‌گفت كه اونجا اونقدر پنير هست كه اگه همة عمرمون هم ازش بخوريم تموم نمي‌شه.»
اِسپرات هم آه كشيد: «چه خيالاتي مارتي: هر چقدر كه پنير بخوايم، اون‌ور درياچه هست. اگه راست باشه كه خيلي عاليه.»
– «راسته اسپرات. ديگي يك زماني اونجا بوده.»
اسپرات گفت: «براي چي رفته بوده اونجا؟ بعدش براي چي اومده اين‌ور درياچه؟» و به درياچه خيره شد.
مارتي گفت: «به خاطر گربه‌ها! گربه‌ها مي‌دونن كه موش‌ها پنير دوست دارن. عجیب وحشي‌ان! ديگي شانس آورده كه تونسته فرار كنه.»
اسپرات گفت: «ميگم بيا بريم اون‌ور درياچه. ما زرنگ‌تريم و هيچ گربه‌اي هم نمي‌تونه به تندي ما بدوه. من كه دلم لك زده براي اون پنيرها. اگه يك قايق درست كنيم، مي‌تونيم با پاروزدن، خودمون رو به اونجا برسونيم و تا جايي كه مي‌تونيم از اون پنيرها بار بزنيم و برگرديم.»

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»