
ترجمه علی حسین قاسمی
تمام طول تابستون، آلِك منتظر موند و بزرگشدن هندونهها رو روي بوتههاشون تماشا كرد. اولش فقط به اندازة تيله بودن، اما هر هفته كه ميگذشت، بزرگتر ميشدن تا اين كه ده برابر اندازة يك موش شدن.
آلك غالباً كدوها را گاز ميزد، يا تكههاي هويج رو كه از زمين درآورده بود ميجويد؛ اما هيچچيز به خوشمزگي هندونه نبود.
– «فردا هندونه ميرسه و جون ميده براي خوردن.» آلك دستي به شكمش كشيد و توي سوراخش به خواب رفت. خورشيد تابستون ديگه مثل قبل، گرم و درخشان نبود و در عوض، باد خنكي ميوزيد كه برگها رو به رنگ قرمز و نارنجي درميآورد. آلك پتوش رو بالا كشيد و اونو محكم به دور خودش پيچيد. صبح كه شد دوباره شكمش رو ماليد: «امروز ديگه وقتشه. امروز ميتونم هر چقدر كه ميخوام هندونه بخورم. آخ كه چقدر منتظر اين روز موندم!»
آلك از سوراخش خزید بيرون و دوید به سمت جاليز: «پس كو؟ همة هندونهها نيست شدهان.» اين طرف دوید، اون طرف دويد، زير برگها و بوتهها رو جستجو كرد: «وااااي! يك نفر همة هندونهها رو دزديده.»

دیدگاهها