
ترجمه علی حسین قاسمی

مامان پوسوم، بچهاش آلبِرت رو تكون ميداد تا بخوابه. اون با دمش از شاخة درخت آويزون شده بود و آروم به عقب و جلو تاب ميخورد. جنگل، ساكت و آروم بود، درست همونطور كه آلبرت دوست داشت. پروانهها دور و بر گلها پرواز ميكردن، اما صدايي از اونها برنميخاست. آلبرت چشمهاي بزرگ قهوهايرنگش رو بست و در حالي كه مادرش آروم لالايي ميخوند، به خواب رفت.
– «غرررر! غرررر! غرررر!»
آلبرت چشمهاش رو باز كرد و هق و هق، شروع كرد به گريه. مادر هم از اين صدا خوشش نيومده بود. آلبرت با شكايت گفت: «من ميترسم مامان!»
– «غرررر! غرررر! غرررر!» خرس درشتهيكلي از لاي درختها به سمت مامان پوسوم و آلبرت دويد.
آلبرت چسبيد به مادرش: «مامان … اون خرسه ميخواد ما رو بخوره؟ خيلي بلند غرش ميكنه.»
مادر زيرلب گفت: «نگران نباش عزيزم. اين خرسه باهات كاري نداره.»
– «غرررر! غرررر! غرررر!» خرس درشتهيكل زير درخت وايستاده بود.
دیدگاهها