فرزند گمشده

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

خانم و آقاي پوسوم با بچه‌هاشون پولي، پائولا و پِرسي، روی يك درخت بلند زندگي مي‌كردن. اون‌ها خونوادة خوشبختي بودن و كنار همديگه، از زندگي لذت مي‌بردن. هر شب در حالي كه از دمشون آويزون بودن، می‌خوابیدن. بله، خوابيدن خونوادة پوسوم اينطوري بود: خانم و آقاي پوسوم روي بالاترين شاخه‌ها مي‌خوابيدن و سه تا بچه‌شون روي شاخه‌هاي پايين‌تر.

يك روز صبح بعد از اين كه خانم و آقاي پوسوم از خواب بيدار شدن، پرسي رو كه نوزاد بود، نديدن. پائولا و پولي هنوز خواب بودن و به شاخة درخت آويزون بودن. خانم پوسوم، پولي و پائولا رو بيدار كرد و پرسيد: «شما دخترها امروز صبح پرسي رو نديدين؟»
پولي گفت: «نه مامان.»
پائولا هم گفت: «نه مامان.»

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»