
ترجمه علی حسین قاسمی
چهار قورباغه وسط آبگير روي يك برگ پهن نيلوفرآبي نشسته بودن. يكي به اسم فِستِر گفت: «حالا چطور از اين برگ به اون برگ ديگه بپرم؟ مادرم تازه اين كفشهاي نو رو برام خريده. اگه كفشهام رو خيس كنم، منو دعوا ميكنه.»
قورباغة ديگه كه اسمش فاني بود پرسيد: «چطور تونستي بدون اين كه كفشهات خيس بشن بپري روي اين برگي كه الان روش هستي؟»
فستر گفت: «جست زدم.»
فاني گفت: «خوب، حالا هم جست بزن روي برگ ديگه.»
فستر پاهاش رو به پايين فشار داد و به هوا پريد، و با يك صداي تالاپ! روي برگ ديگه فرود اومد: «هي! كفشهاي تازهام خيس نشدن! فِرِدي، چرا تو هم نمياي اينجا؟»
فردي- قورباعة ديگه- به شلوار تازه و قشنگش نگاه كرد: «من نميتونم. شلوار تازهام خيس ميشه و مامانم دعوام ميكنه.»
فاني پرسيد: «چطوري اومدي روي اين برگي كه الان روش هستي؟»
فردي گفت: «جست زدم.»
فاني گفت: «خوب، حالا هم جست بزن روي برگ ديگه.»
فردي پاهاش رو به پايين فشار داد و به هوا پريد، و روي برگ ديگه فرود اومد، بدون اين كه يك قطره آب روي شلوار نو و قشنگش بيفته: «هي! شلوارم خيس نشد! فِرايدا، چرا تو هم نمياي اينجا؟»
دیدگاهها