كرم صدپا

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

روزگاري كرم‌صدپايي بود كه سي‌تا پا  داشت. اسمش سينتيا بود و خيلي بامزه بود. اما يك مشكلي داشت كه ديگران هم در باره‌اش صحبت مي‌كردن: وقتي مي‌رفت پياده‌روي، گالش‌هاي قرمز مي‌پوشيد.

مشکل کفش‌هاش نبود؛ این بود که كفش‌ها رو موقع خوابيدن هم پاش مي‌كرد. مادرش مي‌گفت: «نمي‌شه كه اون گالش‌ها رو هم شب‌ها پات كني هم روزها! ديگران مي‌شنون و مسخره‌ات مي‌كنن!» اما سينتيا اين حرف‌ها توي گوشش نمي‌رفت.

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»