
ترجمه علی حسین قاسمی
از وقتي كه گيلمِر به دنيا اومده بود، اين اولين روزي بود كه از غار بيرون میاومد. مادرش لونا ميخواست اونو بگردونه تا دنيا رو كشف كنه: «گيلمر، عزيزم! از پهلوي مامان دور نشو. چيزهاي زيادي هست كه ممكنه بهت صدمه بزنه. دنبالم بيا تا بعضي از عجايب طبيعت رو بهت نشون بدم.» بعد دست گيلمر رو گرفت و با خودش توي جنگل برد.
گيلمر پرسيد: «مامان، اون چيه؟» و به يك گل زرد اشاره كرد.
لونا گفت: «اون نرگسه. گل نرگس تو بهار باز ميشه. خوشت مياد؟ قشنگه، نه؟»
گيلمر خنديد: «برا چي شيپور داره؟»
لونا برايش توضيح داد: «زنبورها از اونجا ميرن تو و گرده جمع ميكنن تا باهاش شهد و عسل درست كنن.»
– «عسل؟ عسل ديگه چيه؟»
– «بزودي ميفهمي. عسل از خوراكيهاييه كه من خيلي دوست دارم.»
– «اون چيه مامان؟»
– «اون پروانهاس. بالهاشرو به هم ميزنه و از يك گل به گل ديگه پرواز ميكنه.»
گيلمر پرسيد: «بالوانه هم عسل درست ميكنه؟»

دیدگاهها