كيك تولد

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

روز تولد هر كسي، فقط يك بار در ساله؛ اما همين يك روز، خيلي لذتبخشه. بِني از مادرش خواست بزرگ‌ترين كيكي رو كه تابه‌حال ديده، براش بپزه.
مادر صدوبيست‌تا تخم‌مرغ، بيست‌وپنج كيلو آرد، شير، وانيل، و شكر رو با هم توی يك ظرف خيلي بزرگ ريخت. بعد مجبور شد روي يك صندلي وايسته و با يك بيل، مخلوط كيك رو هم بزنه. مادر اونقدر هم زد و هم زد تا اينكه همه چيز، خوب خوب با هم مخلوط شد.
پنج ساعت طول كشيد تا كيك توي فر بپزه. وقتي پختن كيك تموم شد، اونو روي ميز آشپزخونه گذاشتن تا سرد بشه. بني و مادرش مجبور شدن ناهارشون رو توي اتاق نشيمن بخورن، چون روي ميز آشپزخونه ديگه جايي براي نشستن و غذاخوردن نبود.
بني خيلي هيجان‌زده بود. دلش مي‌خواست از كيك بخوره: «مامان، اين كيك خيلي بوي خوبي داره. مي‌شه هنوز كه روشو تزئين نكرده‌اي ازش بخورم؟»
مامان گفت: «نه … نه … نه … نخير بني!» و اونو از آشپزخونه بيرون كرد و گفت كه بايد صبر كنه تا مادر كارش رو تموم كنه.

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»