
ترجمه علی حسین قاسمی
رومپِر رفت بيرون تا دونه و هستة ميوه جمع كنه. وقتي كه برگشت، ديد كه يك بچهراكون توي لونهاش خوابيده. رومپر دونهها و هستهها رو گذاشت كف لونه و به راكونی که خواب بود خيره شد: خاكستري، با حلقههاي سياه و سفيد به دور چشمها. دمش هم نوارهاي رنگي داشت و به نظر خيلي خسته ميرسيد.
رومپر نميدونست بايد چكار كنه. تازه ميخواست چيزي بگه كه راكون بيدار شد. چشمهاش رو كاملاً باز كرد و به رومپر نگاه كرد. اول از ترس شروع كرد به لرزيدن؛ اما بعد کپة دونهها و هستهها رو ديد، و چشمهاش برق زد.
رومپر وقتي اينو ديد، چندتا از دونهها رو برداشت و رو به راكون گرفت تا اونها رو بگيره و بخوره. راكون هم اونها رو گرفت و فوري بلعيد. رومپر چندتاي ديگه بهش داد. راكون اونها رو هم بلعيد. رومپر همة غذاهايي رو كه جمع كرده بود با بچهراكون گرسنه شريك شد.
وقتي كه همة دونهها و هستهها تموم شد، رومپر صداي يك راكون رو شنيد كه دنبال بچهاش ميگشت. بچهراكون دويد و از لونه، بيرون رو نگاه كرد. وقتي مادرش رو ديد، كمي مثل راكونها سروصدا كرد و از لونه رفت بيرون و به سمت مادرش دويد. وقتي به سلامت به مادرش رسيد و رفت توی بغل آغوش مادرش، برگشت و براي رومپر دست تكون داد و بعد همراه با مادرش دويد و رفت توی جنگل.
دیدگاهها