
ترجمه علی حسین قاسمی
فليكِر- كرم شبتاب- دور و بر درخت سرو پرواز ميكرد. رشتههاي بلند خزة اسپانيايي به سمت زمين آويزون بود. يك خونة چوبي قديمي اون نزديكي بود. مردي با يك كلاه حصيري كه روي پيرهن شطرنجي آبيوسفيدش لباس كار پوشيده بود، تو ايوون جلوي خونه، روي يك صندلي نشسته بود و به عقب و جلو تاب ميخورد: جيررر … جيررر … جيررر.
هوا مرطوب بود. فليكر صداي غورغور قورباغهها رو از باتلاق كنار رودخونه ميشنيد. جيرجيركها جيرجير ميكردن و جغدها هو ميكشيدن. انگار حتي صداي غرش يك پلنگ رو هم شنيد.
هوا پر از عطر گاردنيا و ماگنوليا بود. مرد، يك سازدهني از جيبش درآورد و شروع کردن به زدن يك آهنگ. فليكر هم همراه اون، زمزمه كرد. گاهگاهي تنش ميدرخشيد و سوسو ميزد. اون هم موسيقي دوست داشت.
صداهايي كه از مرداب مياومد حواس مرد رو به خودش جلب كرد. وايستاد و تفنگش رو برداشت. فليكر پريد روي يك شاخة سرو تا تماشا كنه. مرد از وسط درختها راه افتاد به طرف رودخونه: «چيه؟ چه صدایی شنيده؟» فليكر هم به دنبال مرد راه افتاد به طرف باتلاق، اما فاصلهاش رو با اون حفظ كرد. با دقت گوش داد، اما نتونست چيزي بشنوه: «چيه؟ چه صدایی داره ميشنوه؟»
خزهها انبوهتر شدن و شاخههاي درختها هم پايينتر اومده بودن. ريشهها، مثل برآمدگيهاي پشت يك مار دريايي، از آبهاي تيره بيرون زده بودن.
فليكر متوجه پرتوهاي نور خورشيد شد كه از لاي انبوه گياهان درهمپيچيده، خودشون رو به جاهاي تاريك میرسوندن: «از اين وضع خوشم نمياد.»
مرد وايستاد و تفنگش رو نزديك چونهاش آورد. فليكر نميتونست چيزي ببينه: «چيه؟ چه صدایی داره ميشنوه؟»
دیدگاهها