موش گمشده

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

موش نوزاد توی بغل مادرش جابه‌جا شد و خودش رو محكم‌تر بهش چسبوند. مادر، گرم و مهربون بود و موش نوزاد، مادرش رو خيلي دوست داشت. بعد از اين كه نوزاد خوابش برد، مادر دويد و رفت تا مقداري دونة آفتابگردون جمع كنه. اون مي‌دونست كه فقط چند دقيقه بيشتر نبايد فرزندش رو تنها بذاره و خيالش از اين كه تنهاش مي‌گذاشت راحت بود.
مدت زيادي از رفتن مادر نگذشته بود كه بچه از خواب بيدار شد: «مامان؟ مامان؟» بعد شروع كرد به گريه، و گشتن به دنبال مادر، توي لونه. وقتي نتونست مادرش رو پيدا كنه، از توي لونه خزيد بيرون: «وااااااي! اينجا رو نگاه كن … چه همه گل!» بچه فراموش کرد كه مادرش رفته؛ دويد به طرف شقايق‌ها و اون‌ها رو بوييد: «چه قشنگن!» گل‌هاي نرگس رو ديد و يكي رو كشيد تا بو كنه. يك زنبور درشت سياه توي شيپور گل بود و بچه‌موش كه مزاحمش شد، وزوز بلندي كرد. بچه‌موش به قدري ترسيد كه دويد وسط گل‌ها. اما پاهاي كوچكش خسته شد و درد گرفت. بارها و بارها صدا زد: «مامان؟ مامان؟»
مادر برگشت به لونه: «پسرم، برات يك‌كم دونة آفتابگردون آورده‌ام.» اما وقتي متوجه نبودن فرزندش شد، دونه‌ها رو رها كرد: «پسرم؟ كجايي؟»
مادر دويد بيرون و دور و بر شقايق‌ها و نرگس‌ها رو گشت: «بايد بچه‌مو پيدا كنم. اينجا پره از گربه و راكون و پرنده. بدشون هم كه نمياد يك موش گيرشون بياد و بخورنش.»
بچه‌موش، راهي رو كه رفته بود، برگشت و شقايق‌ها رو ديد. بعد نشست و شروع كرد به گريه: «من مامانمو مي‌خوام.»

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»