
ترجمه علی حسین قاسمی

زيردريايي توي آب، رفت پايين، پايين، پايين … اونقدر پايين كه رنگ آب، آبي تيره شده بود … يعني تقريبا سياه شده بود. سارا و چاد از پنجره بيرون رو نگاه كردن. سارا گفت: «بابا من كه هيچي نميتونم ببينم. فكر نمي كنم هيچ ماهيي بتونه در يك همچو عمقي زندگي كنه.»
چاد هم كه صورتش رو به پنجره چسبونده بود گفت: «راست ميگه بابا! بيرون هيچي نيست. بهتره بريم بالا روي آب.»
بابا زيردريايي رو به سمت بالا هدايت كرد، تا جايي كه آب، ديگه اونقدر عميق و تيره نبود و رنگ آبي آب، بهتر به چشم مياومد.
چاد و سارا دوباره نگاه كردن. چاد گفت: «هنوز هم نميتونم چيزي رو ببينم.»
سارا گفت: «من يك چيزي دارم ميبينم. اون يك نهنگ بزرگه كه داره حباب بيرون ميده و به من لبخند ميزنه.»
در همين موقع، نهنگ شيرجهاي زد و رفت زير زيردريايي. چاد كه نگاه كرد گفت: «سارا الكي ميگه بابا. اصلا هم اونجا نهنگ نيست.»
بابا گفت: «اگه باز هم با هم دهن به دهن كنين، ديگه اجازه نميدم كه باهام بياين توي زيردريايي.»
چاد اخمهاش رفت توي هم و رفت كنار پنجرة ديگه تا از اونجا نگاه كنه.
ناگهان سارا گفت: «بابا … بابا … باز هم نهنگه اومد. باز هم داره به من لبخند ميزنه» و حبابهايي رو كه از كنار پنجره رو بالا ميرفتن تماشا كرد.
چاد دويد و اونو از سر راه كنار زد: « بذار ببينم.»
دیدگاهها