نور شمع

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

 هاني خرسه شمع رو روشن كرد. شمع بو كرد و اتاق از عطر دارچين پر شد. هاني عاشق دارچين بود. نور شمع روي ديوارهاي غار مي‌لرزيد، و وقتی به بلورهاي كوچك كوارتز كه تو ديوارة سنگي غار بود برخورد مي‌كرد، بلورها برق مي‌زد.
هاني گاهي بيشتر از يك شمع روشن مي‌كرد تا غارش قشنگ‌تر بشه. شمع‌ها چشمك مي‌زدن و نور مي‌دادن. هاني توی غار پرنورش، خوشحال و راضي بود.
يك روز، باد شروع شد. هاني خرسه لرزيد و به شمع‌ها نزديك‌تر شد. دارچين شمارة يك خاموش شد و دود ازش برخاست. «واي! اين همون شمعيه كه دوستش دارم؛ با اين بادي كه مياد نمي‌تونم دوباره روشنش كنم. اينجا توي غار تاريكه و بوي دارچين هم ديگه بلند نمي‌شه.»
تمام اون شب، باد مي‌اومد. باد توي جنگل زوزه مي‌كشيد و صداش توی غار هاني مي‌پيچيد. هاني گلوله شد و به خواب رفت. وقتي بيدار شد، ديگه از وزش باد خبري نبود. هاني دست‌هاش رو به هم زد: «خيلي‌خوب! حالا مي‌شه دوباره شمعم رو روشن كنم.» وقتي كه شمع روشن شد، شعلة شمع به پس و پيش مي‌لرزيد. هاني پنجه‌هاش رو نزديك شعله گرفت: «اينجوري گرم مي‌شم.» غار با عطر دارچين پر شد. هاني نفس عميقي كشيد و لبخند زد و بعد نشست پاي خوردن يك ظرف ميوه.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید