
ترجمه علی حسین قاسمی

– «مِري، توي اتاق خوابت انگار كه قيامت شده. همين الان برو اتاقت رو مرتب كن!» اين دستور مامان بود.
اما مري دوست نداشت اتاقش رو مرتب كنه. روز خوبي بود و اون دلش ميخواست بره بيرون و بازي كنه: «بعداً مرتبش ميكنم مامان.»
– «نه نميكني. همين الان مرتب كن. الان چند روزه كه بهت گفتهام اتاقت رو مرتب كن. لباسهات وسط اتاق روي هم كپه شده. بيشترشون هم كثيفن. جوراباي كثيفت رو انداختهاي زير تخت و يك ظرف خالي عسل هم بالاي كمدته. دلت ميخواد وقتي كه خوابي، زنبورها بيان تو اتاقت و از سروكولت بالا برن؟»
مري ابروهاش رو كشيد تو هم. واقعاً دلش ميخواست بره بيرون و بازي كنه: «نميشه بعداً مرتب كنم؟»
– «همين الان! وقتي كارت تموم شد ميتوني بري بيرون بازي كني.»
مري رفت توي اتاقش. واقعاً هم همه چيز به هم ريخته بود. همة لباسهاش رو برداشت و مرتب تا زد. لباسهاي بيرونش رو به چوبلباسي آويزون كرد و كفشهاش رو هم توي كمد گذاشت. همة آشغالها رو توي يك كيسة پلاستيكي ريخت و برد به آشپزخونه. جورابهای كثيف رو توي سبد لباسهاي كثيف انداخت و ظرف خالي عسل رو هم توي ظرفشويي گذاشت. همة اسباببازيهاش رو توي سبد اسباببازيها ريخت. بعد با خوشحالي آهي كشيد: «آخيش! بالأخره تموم شد. حالا ميرم بيرون بازي كنم!»
دیدگاهها