وقت كاره، نه بازی!

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

يكي از اون روزهاي خواب‌آور تابستان بود. آفتاب، داغ بود؛ رودخونه كم‌آب بود و انگار هيچكس دوست نداشت كاري بكنه. اما خانم هيپو اينطوري نبود. اون فكر مي‌كرد كه چهارتا فرزندش بايد هر روز كارهاي روزانه‌شون رو- هر کاری كه باشه-  انجام بدن. براي همين صداشون زد: «بچه‌ها، وقت كاره.»
هَري، هيو، هالي و هاني روي توده‌اي از علف نرم خوابيده بودن. خانم هيپو رفت بالاي سرشون وايستاد و فرياد زد: «بلند شين! وقت كاره!»
بچه‌ها شروع كردن به غرولند و شكوه و شكايت. هالي گفت: «مامان، ما نمي‌خوايم كار كنيم. مي‌خوايم توي رودخونه آبتني كنيم و دنبال پروانه‌ها بدويیم.»
– «بعد از اين كه كاراتون‌رو انجام دادين مي‌تونين برين آبتني. امشب مي‌خوام يك چيزي درست كنم كه حسابي كيف كنين: دسر ساگو با نارگيل.»
هر چهارتا بچه آب دهنشون رو قورت دادن. مامان براي صبحونه بهشون كاهو و هويج داد و بعد گفت كه برن سراغ كارهاشون. اون‌ها از بین علف‌هاي بلند به راه افتادن و در همون حال، گرماي تند خورشيد رو كه به پهلوهاي سفتشون مي‌تابيد، احساس مي‌كردن.
هري گفت: «اول بياييد بريم توي رودخونه آبتني كنيم و بعد كارهامونو انجام بديم.»
ديگران هم موافقت كردن و دويدن به طرف رودخونه. توي آب‌هاي كم‌عمق، شلپ‌شلوپ كردن و توي گل فرو رفتن. هيو گفت: «خيلي كيف داره.»

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»