
ترجمه علی حسین قاسمی

همراه با شقايقها و نرگسها و با روزهاي گرم و آفتابي، بهار با خودش نوزاد حيوانات را هم مياره. اولين بچة بِتي و بابي خرگوشه هم به دنيا آمده بود، كه اسمش بِن بود. بن كوچولو دوست داشت هويج بخوره و جوجهها و پرندهها رو تماشا كنه.
وقتي كه تونست بشينه، بردنش به علفزار. بتي يك سبد سيب با خودش برداشته بود تا هر وقت کرهاسب گرسنهاش شد بهش بده، و بابي يك ظرف دونه آورده بود براي جوجهها. خانم غازه با يك كيسة دان پرنده كه رو پشتش گذاشته بود، پيداش شد. اون داشت ميرفت كه به سينهسرخها و پرندههاي آبي غذا بده.
بن كوچولو با هويجش بازي ميكرد و همة حيوونایي رو كه دور و برش بودن تماشا ميكرد.
خانم اردكه با جوجههاش اومد و آقا گوسفنده هم برههاي تازهاش رو آورد تا با بن كوچولو بازي كنن.
بتي و بابي خرگوشه زير شاخههاي يك درخت بيد نشستن و به آواز سينهسرخها گوش دادن، و لذت ميبردن از اين كه بن كوچولو و همة دوستان جديدش رو ميديدن و از همه مهمتر، از اين كه فصل بهار بود لذت ميبردن.
دیدگاهها