
ترجمه علی حسین قاسمی
امروز صبح براي قدم زدن به جنگل رفتم.
يك سبد برداشتم و دستكشهاي گرمي پوشيدم.
هدفم جمع كردن چند بلوط و برگ درخت،
و ديدن چند زاغ كبود، فنچ، و كبوتر بود.
باد ملايمي ميوزيد، كه بسيار برام خوشايند بود؛
هوا تميز بود و من بازدم خودم رو ميديدم.
در گذر از كورهراهي كه از بین درختها ميگذشت، در خيال فرو رفتم،
و به تعطيلات آينده – عيد دلخواهم، هالووين- فکر کردم.
به يك دسته از درختها رسيدم كه سر به آسمون کشیده بودن.
درخت گردو، نارون، بلوط، و كاج.
برگهاشون بین ريشههاي برآمده از زمين، پراكنده بودن،
با رنگهايي كه در آفتاب صبحگاهي، رنگينكمون ساخته بود.
اونجا قرمز روشن و خرمايي، تند و آجري،
نارنجي پرتغالي، مسي، زرشكي و طلايي بود.
بقيه كهربايي، زرد تيره، زرد آتشي، و آلبالويي،
قرمز براق، قهوهاي بودن؛ بعضي كهنه و در حال پوسيدن.
اونها رو جمع كردم. از هر رنگ، چندتا برداشتم.
اونها رو توي سبدم انداختم.
در همين حال بود كه يك دوست پشمالو باعث تعجبم شد:
يك بلوطجمعكن بود، يك سنجاب!

دیدگاهها