
ترجمه علی حسین قاسمی
بازيگوشترين گربه توی اون دوروبر، بَبري بود. ببري پروانهها رو دنبال ميكرد و ساعتها مينشست و به صداي قناريهايي كه تو قفس پرندههاي خانم تابلِر ميخوندن، گوش ميداد. ببري دنبال موشها نميكرد؛ در عوض بهشون خردهپنير ميداد.
ببري دوروبر سطلهاي زباله ميدويد و به دنبال كلة ماهي يا تهماندة غذاي دورريخته ميگشت. البته چيزي رو که میخواست پيدا نكرد، اما يك استخون بزرگ پيدا كرد كه تكههاي گوشت به سرتاسرش چسبيده بود. با اين كه گرسنه بود، چون ميدونست كه گارِت، سگ خالدار، استخون خيلي دوست داره، اونو برداشت و روي علفها با خودش كشيد.
يك تكه گوشت از استخون كنده شد و ببري اونو برداشت وخورد. از مزة گوشت خوشش اومد و براي همين هم بود كه همة گوشتهاي روي استخون رو با دندون كند و خورد، و ديگه گوشتي به استخون نموند. اونقدر از خوردن گوشت لذت برده بود كه به شكم دراز كشيد و اونقدر استخون رو ليسيد كه ديگه حتي يك ذره هم گوشت روي استخون نموند.
گارت از خواب كوتاهش بيدار شد و خميازه كشيد و دمش رو به اين طرف و اون طرف تكون داد. گارت سگ بازيگوشي بود و دوست داشت بدوه و بپره و جستوخيز كنه. الان هم دمش رو مثل پرچم توي هوا بلند كرد و از اينجا به اونجا دويد تا ببينه چه چيزهاي تازهاي هست كه ببينه. اينطوري شد كه ببري رو ديد كه توي علفها دراز كشيده، و به طرفش دويد. وقتي ديد كه گارت داره يك استخون رو ليس ميزنه، زوزهاي كشيد: آخه هميشه سگها بايد استخون بخورن، نه گربهها. گارت تلاش كرد تا استخون رو از ببري بگيره، اما ببري نميخواست استخون رو رها كنه.

دیدگاهها