پسرك شلوغ

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

مادر صدا زد: «تيمي، ديگه وقتشه كه براي مدرسه آماده بشي.»
تيمي فرياد زد: «امروز نمي‌خوام برم. مي‌خوام امروز برم باغ‌وحش.» و بعد كتاب‌هاش رو پرت كرد روي زمين؛ داد كشيد و پاهاش رو به زمين كوبيد. مادر گفت: «تيمي، اين همه سروصدا درنيار. ديگه هم با من جروبحث نكن. هيچ راه ديگه‌اي نداري. امروز بايد بري مدرسه.» بعد دست‌هاش رو روي گوش‌هاش گذاشت و زيرلب گفت: «واي كه چقدر سروصدا زياده.»
تيمي غرغركنان گفت: «مامان، من مي‌خوام برم باغ‌وحش … مي‌خوام برم تماشاي شيرها … .» و مثل يك حيوون وحشي نعره كشيد: «مي‌خوام فيل‌ها رو ببينم … مي‌خوام خرس‌ها و ببرها و گوريل‌ها رو ببينم.» و دورتادور خونه مي‌دويد و بالا و پايين مي‌پريد و صداي انواع حيوونا رو از خودش درمي‌آورد.
مادر آهي كشيد و گفت: «متأسفانه بايد بهت بگم كه تو بايد همين الان بري مدرسه. كيف و كتاب‌هات رو بردار و برو سوار ماشين شو.» اما تيمي هنوز نمي‌خواست به حرف مادر گوش كنه. مادر بازوي اونو گرفت و كشون‌كشون به سمت ماشين برد: «بايد بري مدرسه.»
تيمي تو راه مدرسه یکسره جيغ كشيد، نق زد، بهانه گرفت و زار زد. مادر گوش‌هاش رو با دست گرفت: «تيمي، بسه ديگه! اينقدر سروصدا نكن.» بالأخره به مدرسه رسيدن. مادر مجبور شد تيمي رو همراه خودش بكشه و به معلم تحويل بده.

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»