پسرك نون‌ قندی

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

پروانه‌اي پروازكنان از كنار رومپِر سنجاب، كه وايستاده بود و يك هستة كاج رو توی دستش گرفته بود و دندون مي‌زد، گذشت. پروانة بسيار قشنگ و رنگارنگي بود. رومپر، هسته رو انداخت و به دنبال پروانه دويد.
توجه نداشت كه كجا داره ميره و به همين خاطر، محكم خورد به پسربچه‌اي كه با نون‌قندي ساخته شده بود. پسرك با غرغر گفت: «مواظب باش. چيزي نمونده بود دستم رو بشكني. من خيلي سست‌ام.»
رومپر به پسرك نگاه كرد: «چشم‌هات و دكمه‌هاي لباست از خامه‌ان. فكر مي‌كنم خيلي خوشمزه باشي. دلم مي‌خواد گازت بزنم و بخورمت.»
پسرك دوست نداشت بخورنش؛ و به همين خاطر فرار كرد. پروانه هم پريده بود. رومپر چكار كنه: دنبال پروانة زيبا بره، يا دنبال پسرك نون‌قندي خوشمزه؟
تصميم گرفت به دنبال پسرك نون‌قندي بره؛ چون احساس مي‌كرد كه گرسنه است و نون‌قندي هم به نظرش خوشمزه بود. دنبال پسرك از كنار درخت بلوط، از كنار نهر آب، و از روي يك كپة سنگ گذشت.
پسرك نون‌قندي از بلندترين درخت كاجي كه رومپر مي‌تونست ببينه، رفت بالا: «ها ها ها! رومپر، اصلاً نمي‌توني منو بگيري. ببين، من اين بالام!»
اما پسرك نون‌قندي نمي‌دونست كه هيچ حيووني تو جنگل نيست كه بتونه به خوبي رومپر از درخت بالا بره.

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»