
ترجمه علی حسین قاسمی
پروانهاي پروازكنان از كنار رومپِر سنجاب، كه وايستاده بود و يك هستة كاج رو توی دستش گرفته بود و دندون ميزد، گذشت. پروانة بسيار قشنگ و رنگارنگي بود. رومپر، هسته رو انداخت و به دنبال پروانه دويد.
توجه نداشت كه كجا داره ميره و به همين خاطر، محكم خورد به پسربچهاي كه با نونقندي ساخته شده بود. پسرك با غرغر گفت: «مواظب باش. چيزي نمونده بود دستم رو بشكني. من خيلي سستام.»
رومپر به پسرك نگاه كرد: «چشمهات و دكمههاي لباست از خامهان. فكر ميكنم خيلي خوشمزه باشي. دلم ميخواد گازت بزنم و بخورمت.»
پسرك دوست نداشت بخورنش؛ و به همين خاطر فرار كرد. پروانه هم پريده بود. رومپر چكار كنه: دنبال پروانة زيبا بره، يا دنبال پسرك نونقندي خوشمزه؟
تصميم گرفت به دنبال پسرك نونقندي بره؛ چون احساس ميكرد كه گرسنه است و نونقندي هم به نظرش خوشمزه بود. دنبال پسرك از كنار درخت بلوط، از كنار نهر آب، و از روي يك كپة سنگ گذشت.
پسرك نونقندي از بلندترين درخت كاجي كه رومپر ميتونست ببينه، رفت بالا: «ها ها ها! رومپر، اصلاً نميتوني منو بگيري. ببين، من اين بالام!»
اما پسرك نونقندي نميدونست كه هيچ حيووني تو جنگل نيست كه بتونه به خوبي رومپر از درخت بالا بره.
دیدگاهها