چشمه‌ های خلوت

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

آب‌هاي لاجوردی كه مثل شيشه صاف و شفاف بودن، به يك آبگير كوچك مي‌ريخت و داني اردك هم با جريان آب، وارد آبگير شد. آب خيلي سرد، و تقريباً به سردي يخ بود. داني دايره‌وار شنا مي‌كرد. چيزي كه متوجه شد اين بود كه اردك ديگه‌اي اون دوروبر نيست و خبري هم از جست‌وخيز ماهي‌ها نيست؛ اما نمي‌فهميد چرا.
آبگير، جاي قشنگي بود. داني از تماشاي آبي كه از چشمه‌ها بيرون مي‌جوشيد و وارد آبگير مي‌شد لذت مي‌برد. نور خورشيد روي آب مي‌رقصيد، و گرماي خودش رو به گل‌ها و بوته‌هاي دوروبر آبگير بازتاب می‌داد. «فكر مي‌كنم بهتره همينجا بمونم. هيچكس اينجا زندگي نمي‌كنه. … لازم نيست كه حتماً ماهي بخورم. كرم و حشره هم مي‌تونم بخورم.»
روز اول، داني از همه چيز لذت برد. ديگه مجبور نبود توی آبگير، با كسي شريك باشه. كسي با پا بهش ضربه نمي‌زد و كسي سروصدا راه نمي‌انداخت. اما روز بعد، داني زياد خوشش نيومد. روز سوم اصلاً خوشش نيومد. «اينجا خيلي ساكت و آرومه؛ و من هم دلم ماهي مي‌خواد!»
داني بال‌هاش رو به هم زد و پرید به آسمون. از بالا، آبگير ديگه‌اي رو ديد. اين آبگير، خيلي بزرگ‌تر بود و اردك‌هاي زیادي هم داشتن توش شنا می‌كردن. داني ماهي‌هايي رو هم كه توی آب شنا مي‌كردن ديد. روي آب نشست و سرش رو کرد زير آب: «ماهي!» در همين موقع، يك اردك به بالش لگد زد. داني بالا رو نگاه كرد: «اشكالي نداره. مهم اينه كه بالأخره مي‌تونم ماهي بخورم.» داني غوطه زد توي آب و يك ماهي رو به منقارش گرفت و قورتش داد: «آخيش! ماهي بود!»

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید