
ترجمه علی حسین قاسمی

اِدي از خنده ريسه رفت: «ها! ها! ها! اين باغ گل همهاش مال منه! من كه اين دور و بر زنبور ديگهاي نميبينم. حالا هر چقدر كه دلم بخواد گردة گل ميخورم.» وزوزكنان به سراغ يك گل خشخاش قرمز روشن رفت و شروع كرد به جمعكردن گردة گل.
چند دقيقه بعد، چند زنبور ديگه هم وارد باغ شدن. ادي بهشون نگاه كرد: «هي! اول من اومدم اينجا! برين يك جاي ديگه براي خودتون گل پيدا كنين!»
زنبورها روي گل خشخاش كنار اون نشستن: «ادي، ما كه چندتا بيشتر نيستيم. نميشه ما هم تو اين گلها باهات شريك بشيم؟ قول ميديم كه توي دستوپات نياييم و مزاحمت نشيم.»
ادي آهي كشيد: «باشه. چون چندتا بيشتر نيستين فكر ميكنم اشكالي نداشته باشه، اما نزديك گلهاي خشخاش نياين. اونها مال منه!» زنبورها به سمت بوتههاي رز پرواز كردن و شروع کردن به جمعآوري گردة گل.
مدتي بعد چندتا زنبور ديگه اومدن. ادي غرغركنان گفت: «واي … باز هم زنبور! حالا ديگه يك عالمه زنبور اينجا هست، و اين يعني كه گردة كمتري به من ميرسه.» زنبورها دور و بر گلميناها و شمعدونيها پرواز ميكردن: «تا وقتي كه اونا دور و بر گلهاي خشخاش نيان، فكر ميكنم كه همه چيز روبراه باشه.» و برگشت تا مشغول جمعآوري گرده بشه.
دیدگاهها