
ترجمه علی حسین قاسمی
دِيزي روي يك درخت چنار زندگي ميكنه، درختی كه برگهاش به اندازة توپ فوتبال و شاخههاش كلفتتر از تنة فيله. ديزي خيلي تنبله؛ تمام روز از دمش آويزون ميشه و ميخوابه، يا به عقب و جلو تاب ميخوره؛ اونقدر كه گاهي سرش گيج ميره. موهاي تن ديزي قهوهايه، به رنگ آبهاي يك رودخونة گلآلود.
يك روز صبح که هوا صاف و آفتابي بود، ديزي از درختش اومد پايين، و ديد كه پاي يك درخت بلوط کناری، یک چيزي داره رشد ميكنه. ديزي دوید طرفش: گلميناهاي سفيد با مركز زردرنگ و ساقههاي بلند سبز، بین چمنها و علفها روييده بودن. ديزي يكي از اونها رو چيد و برد بالاي درختش و اونو توی سوراخي كه روي يكي از شاخهها بود فرو كرد و تمام روز، همونطور كه به دمش آويزون بود و تاب ميخورد، نگاهش كرد.
اون شب، پيش از اين كه به خواب بره، گلمينا رو برداشت و توي پنجههاش نگهش داشت.
روز بعد، گلميناي ديگهاي چيد، بعد يكي ديگه، و بعد از اون باز يكي ديگه. ديگه چيزي نمونده بود كه تعداد گلها اونقدر زياد بشه كه بتونه باهاشون يك دستهگل بپيچه.
دیدگاهها