گل‌های مينا

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

دِيزي روي يك درخت چنار زندگي مي‌كنه، درختی كه برگ‌هاش به اندازة توپ فوتبال و شاخه‌هاش كلفت‌تر از تنة فيله. ديزي خيلي تنبله؛ تمام روز از دمش آويزون ميشه و مي‌خوابه، يا به عقب و جلو تاب مي‌خوره؛ اونقدر كه گاهي سرش گيج مي‌ره. موهاي تن ديزي قهوه‌ايه، به رنگ آب‌هاي يك رودخونة گل‌آلود.
يك روز صبح که هوا صاف و آفتابي بود، ديزي از درختش اومد پايين، و ديد كه پاي يك درخت بلوط کناری، یک چيزي داره رشد مي‌كنه. ديزي دوید طرفش: گل‌ميناهاي سفيد با مركز زردرنگ و ساقه‌هاي بلند سبز، بین چمن‌ها و علف‌ها روييده بودن. ديزي يكي از اون‌ها رو چيد و برد بالاي درختش و اونو توی سوراخي كه روي يكي از شاخه‌ها بود فرو كرد و تمام روز، همونطور كه به دمش آويزون بود و تاب مي‌خورد، نگاهش كرد.
اون شب، پيش از اين كه به خواب بره، گل‌مينا رو برداشت و توي پنجه‌هاش نگهش داشت.
روز بعد، گل‌ميناي ديگه‌اي چيد، بعد يكي ديگه، و بعد از اون باز يكي ديگه. ديگه چيزي نمونده بود كه تعداد گل‌ها اونقدر زياد بشه كه بتونه باهاشون يك دسته‌گل بپيچه.

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»