گُل‌ گُلی

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

لُپ‌هاي ويولت قرمز مي‌شد. هر وقت كه كسي چيزي در بارة چشم‌هاش، يا لبخندش، يا لُپ‌هاي گوشتالودش بهش مي‌گفت، اون سرخ مي‌شد. گونه‌هاش مثل آتیش، گل مي‌انداخت و مژه‌هاش مي‌لرزيد.
مامان ويولت براش يك كلاه زيبا و يك دست لباس زرشكي قشنگ خريد. ويولت براي امتحان، اونو پوشيد و وقتي كه ديد چقدر به موهاي تيره‌رنگش مياد، از خوشحالي لبخند زد. وقتي به اتاق نشيمن رفت، همة بزرگترها دور ميز نشسته و منتظر شام بودن.
– «چه كلاه قشنگي داري ويولت!»
– «ويولت، خيلي خوشگل شده‌اي!»
– «مثل ماه شده!»
– «لپ‌هاي تپلي‌شو نگاه كنين!»
ويولت اونقدر خجالت كشيد كه قرمز شد و از اتاق دويد بيرون.
مادربزرگش گفت: «ويولت گل‌گلي‌مون رفت.»
ويولت رفت توی اتاق خودش و همونجا موند.
مامان رفت دنبالش، در اتاق اونو زد و گفت: «ويولت، مي‌شه بيام تو؟» و در رو باز كرد: «چند وقت دیگه، روزي مي‌رسه كه تو هم ديگه قرمز نمي‌شي.» بعد دخترش رو توي بغلش گرفت: «اون‌ها اين چيزها رو بهت مي‌گن، چون خيلي دوستت دارن. حالا هم بيا بريم پيش بقيه شامت‌رو بخور.»
ويولت اشك‌هاش رو پاك كرد و به دنبال مادرش رفت. موقعي كه سر ميز شام نشسته بودن، ويولت نگاهي به مادربزرگ و پدربزرگش كرد و گفت: «شما هر دوتاتون امشب خيلي خوشگل شده‌اين!»
با اين حرف، هر دوي اون‌ها قرمز شدند.
ويولت زيرزيركي خنديد: «پس فقط من نيستم كه رنگ به رنگ مي‌شم!»
اون شب، خونواده حسابي خنديدن و شامشون رو خوردن. ويولت كه حالا ديگه فهميده بود در قرمزشدن، به پدربزرگ و مادربزرگش رفته، مي‌ديد كه قرمزشدن، اشكالي هم نداره!

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید