
ترجمه علی حسین قاسمی
مِگان توي حياط پشتي، يك تشت کوچیك آب براي پرندهها گذاشته بود. پرندههاي زیادي به سراغ اين تشت مياومدن تا آب بخورن يا توش آبتني كنن و بال و دمشون رو بشورن. پرندههاي قرمز، پرندههاي سياه، پرندههاي زرد، و پرندههاي آبي. هر روز اونجا پيداشون ميشد. كار مگان هم اين بود كه هفتهاي يك بار، تشت رو پر از آب كنه.
يك روز جِسي، دوست مگان اومده بود پيشش: «مگان، مياي با هم بازي كنيم؟»
مگان دويد به سمت پنجره و به تشت آب نگاه كرد: «من بايد تشت رو براي پرندهها پر آب كنم … اما بذار باشه، وقتي كه برگشتم خونه، پرش ميكنم.» و بعد با جسي رفت براي بازي. و تمام روز مشغول بازي شد و خونه نيومد.
پرندههاي زرد به سراغ تشت آب اومدن تا آب بخورن؛ ولي تشت، آب نداشت. اونها روي لبة تشت نشستن و منتظر موندن. پرندههاي قرمز به سراغ تشت اومدن تا آب بخورن، و كنار پرندههاي زرد نشستن. همينطور انتظار كشيدن … مدتي گذشت و پرندههاي سياه اومدن تا از تشت، آب بخورن؛ اما هنوز تشت آب نداشت. خورشيد داشت غروب ميكرد و پرندهها هنوز تشنه بودن. اما مگان اونقدر مشغول بازي بود كه از پرندهها فراموش كرده بود. اون روز، ديروقت بود كه پرندة آبيرنگي اومد تا آب بخوره. اون پرندههاي قرمز، پرندههاي زرد، و پرندههاي سياه رو ديد؛ و اون هم كنارشون نشست و منتظر موند.
خورشيد كه غروب كرد، باز هم تشت خالي بود: نه آبي داشت كه بخورن و سيراب بشن، و نه آبي كه توش آبتني كنن و بال و دمشون رو بشورن. بالأخره همگي پر كشيدن و رفتن. رفتن تا در دوردست، بگردن و یک آبگير پيدا كنن. اما پرندة آبي، لب تشت موند.
وقتي كه هوا كاملاً تاريك شد، مگان بازيش رو تموم كرد و اومد خونه. پدرش پرسيد: «مگان، تشت رو آب كردي؟»
مگان ناراحت شد، چون تشت رو آب نكرده بود: «ببخشين بابا. يادم رفت آبش كنم.»
دیدگاهها