بار قطار، چيه؟

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

آدام يك قطار ديد. قطار همين‌طور روي ريل پيش مي‌رفت و «توووت … توووت» بوق مي‌كشيد. چرخ‌هاش هم روي ريل‌ها «تلق ..تلق» صدا مي‌كردن: «مامان، دارم يك قطار مي‌بينم. نمي دونم توي واگن‌هاش چيه. فكر مي‌كني واگن‌هاي سيرك باشن؟ يعني توشون شير و ببر و پلنگ هست؟»
مادر هم قطار رو ديد: «من هم صداي تلق‌تلقش رو مي‌شنوم. اما فكر نمي‌كنم قطار سيرك باشه. فكر مي‌كنم بار اين قطار، سنگ يا زغالسنگ باشه.»
اما آدام نظرش اين نبود. اون دلش مي‌خواست كه بار قطار، شير و ببر و پلنگ باشه: «اگه قطار بخواد از تپه بره بالا چي؟ فكر مي‌كني اگه بخواد از اونجا سربالا بره، سرعتش كم مي‌شه؟»
مادر گفت: «بيشتر قطارها وقتي كه از سربالايي بالا مي‌رن سرعتشون كم مي‌شه. بعد كه به سرازيري مي‌رسن، سرعتشون رو زياد مي‌كنن، حتي اگه بارشون سنگ و زغالسنگ باشه.»
آدام پرسيد: «اگه بارش شير و ببر و پلنگ هم باشه سرعتش رو زياد مي‌كنه؟»
– «بله. هر چي كه توشون باشه، سرعتشون رو زياد مي‌كنن … حتي اگه خالي باشن.»
آدام دوباره پرسيد: «اگه بار قطار، طلا و جواهر باشه چي؟ فكر نمي‌كني بارش طلا و جواهر باشه؟»
مادر گفت: «ممكنه توي بارش طلا هم باشه، اما فكر نمي‌كنم توش جواهر باشه. آخه جواهر خيلي گرونه و جاش توي قطار نيست.»

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»