
ترجمه علی حسین قاسمی

آلِن و تاد يك پروانه ديدن. تاد، درختها رو نگاه كرد و گفت: «حتماً بهار شده. نميدونم برگ درختها كي سبز ميشه؟ درختها جوونه زدهان. جداً فكر ميكنم كه بهار شده.»
آلن سه تا گل زرد ديد: «اينها لالهان … لالهها تو بهار درميآن. پس حتماً بهار شده.»
اونها روي يك تختهسنگ نشستن و به تماشاي همة كرهحيوونهايي پرداختن كه توي دشت در حركت بودن. تاد گفت: «اوناها يك برهگوسفند، … يك گوساله، … يك كرهاسب، … و اون هم سه تا تولهسگ.»
آلن گفت: «اون هم چهار تا بچهگربه، سه تا برهگوسفند، و يك لونه پر از تخم پرنده.»
در همين موقع بود كه كارلا كنارشون نشست: «من هم بهار رو خيلي دوست دارم، اما پاييز رو بيشتر دوست دارم. بيشتر از همه دوست دارم كه با پدربزرگم برم توي جنگل پيادهروي، تا همة گلها رو ببينم. بعضيهاشون قرمزن، بعضي نارنجيان و بقيهشون هم طلاييان. چه بوي خوبي هم دارن.»
آلن گفت: «اما حيوونها تو پاييز بچه نميآرن. فقط تو بهار بچه ميآرن.»
كارلا گفت: «آره خوب، راست ميگي. اما تا پاييز، بچههاشون بزرگتر ميشن و بازي كردن باهاشون خيلي بيشتر مزه ميده.» و از روي تختهسنگ پريد پايين: «من دارم ميرم، بعداً باز ميام پيشتون.» و دويد و رفت خونه.
تاد رو به برهگوسفندها لبخند زد: «كارلا هر چي ميخواد بگه. من كه بهار رو از همه بيشتر دوست دارم.»
آلن هم در حالي كه رو به بچهگربهها و تولهسگها لبخند ميزد گفت: «من هم مثل تو … آره … من هم بهار رو بيشتر دوست دارم.»
دیدگاهها