بچه گربه روی درخت

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

رايلي دوست داشت گربه‌ها رو دنبال كنه. توي خونة اون‌ها چهار تا گربه بود و رايلي هميشه دنبالشون مي‌دويد و سعي مي‌كرد دمشون رو بكشه. مادرش مي‌گفت: «بسه ديگه رايلي، نكن اين كار رو! با اين كارت، گربه‌ها رو مي‌ترسوني و ممكنه اتفاقي براشون بيفته.»
اما رايلي توجه چنداني به چيزهايي كه مادرش مي‌گفت نمي‌كرد. هر وقت يك گربه مي‌ديد، سعي مي‌كرد كه بپره و بگيردش. به همين خاطر بود كه هميشه صورتش خراشيده و خوني بود.
يك روز، مادر رايلي مجبور بود بره بيرون: «ببين رايلي، من دارم مي‌رم خريد. مامان‌بزرگ، تو اتاقش خوابه. برو بيرون با تاب بازي كن تا من برگردم. به گربه‌ها هم كاري نداشته باش.» بعد هم رايلي رو بوسيد و رفت.
رايلي وقتي مطمئن شد كه مامان رفته، لبخندي زد: «حالا مي‌تونم گربه‌ها رو بگيرم و هيچكس هم منو نمي‌بينه.» اول رفت به سراغ تخت مامانش تا ببينه آيا گربه‌اي زيرش پنهون شده يا نه.
وقتي كه اونجا چيزي پيدا نكرد، يواشكي رفت به اتاق مادربزرگ. «بايد بي‌سروصدا كارم رو بكنم. فقط يك نگاه زير تخت مامان بزرگ بندازم ….» لبة روتختي رو كه بلند كرد، يك بچه گربة خاكستري از زير تخت دوید بيرون. «گرفتمت!» رايلي چنگ انداخت گربه رو گرفت و محكم نگهش داشت. گربه روي دست‌هاي رايلي پنجول مي‌کشيد و سعي مي‌كرد فرار كنه. آخه گربه‌ها اصلاً دوست ندارن كسي اون‌ها رو بگيره و نگه داره.


«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»