جشن تولد

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

اَبيگِل، ورونيكا، و ناتالي به جشن تولد دوستشون كاتارين رفته بودن. توي جشن، با هم بازي كردن و كيك تولد و بستني خوردن. وقتي كاتارين هديه‌هاي تولدش رو باز كرد، همة روبان‌ها رو برداشت و به موهاي خودش بست. ابيگل، ورونيكا و ناتالي خنده‌شون گرفت.
وقت رفتن شد و كاتارين به دوستاش گفت كه هر کدوم مي‌تونن يك بادكنك بردارن و با خودشون ببرن. ابيگل يك بادكنك زرد روشن برداشت؛ ورونيكا يك بادكنك زرشكي تيره برداشت؛ اما ناتالي كه گاهي شيطنت مي‌كرد، دو تا بادكنك برداشت: يكي سبز، يكي قرمز.

كاتارين گفت: «فقط يكي بايد برداري. اون بادكنك ديگه مال دوست ديگه‌مه، مال اليزابته.»
ناتالي جيغي زد و پاهاش رو به زمين كوبيد: «من دو تا بادكنك مي‌خوام! يكي نمي‌خوام، يكي كمه!»
ابيگل با اخم به ناتالي گفت: «يكي از بادكنك‌ها رو بده به اليزابت، وگرنه من ديگه باهات دوست نيستم!»
ورونيكا هم ناراحت شده بود: «ناتالي، يك بادكنك رو بده به اليزابت!»

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»