
ترجمه علی حسین قاسمی
تكههاي درشت برف داشت از آسمون ميباريد. بادي كه ميوزيد، هر کدوم از تكههاي برف رو با خودش ميچرخوند و به همه طرف ميبرد و بالأخره اونها را روي زمين يخزده رها ميكرد. كِلِر، خرگوش صحرايي با گوشهاي دراز، پنجههاي بلند و دم كركپوش، به دنبال چيزي ميگشت تا بخوره. توی زمستان، هويج سبز نميشه؛ به همين خاطر بايد به خوردن ساقة گلها، بوتة خشكشدة توتفرنگيها، و علفهاي خشكيده رضايت ميداد.
كلر سردش بود. با اين كه تنش با موهاي قهوهاي پوشيده بود، اما بادي كه اون روز داشت ميوزيد خيلي سرد بود. از روي برفهاي انبوه و نرم پريد و رفت توي سوراخش. توي لونه، گرم بود. كلر جلوي بخاريش نشست تا پنجههاي يخزدهاش رو گرم كنه و یک پتو هم روي پاهاش كشيد.
كنار صندليش يك كيسه پر از گلولههاي نخ پشمي رنگي و يك جفت ميل بافتني بود. كلر دستش رو برد توي كيسه و يك گلوله نخ سبز روشن برداشت و شروع كرد به بافتن. چيزي نگذشت كه يك جفت روگوشي براي گوشهاي بلندش بافت. اونها رو روي گوشهاش كشيد. روگوشيها كاملاً مناسب و اندازه بودن. از اين به بعد هر وقت توي برفها بره، اين روگوشيها گوشهاش رو گرم نگه ميدارن.
روگوشيها رو روي دستة صندلي گذاشت و باز دستش رو توي كيسه برد. مقداري نخ صورتي پررنگ آورد بيرون و شروع كرد به بافتن يك جفت جوراب براي پاهاي عقبش. چون وقتي توي برفها جستوخيز ميكرد، پاهاش خيلي يخ ميكرد. وقتي بافتن جوراب تموم شد، اونها رو پوشيد. جورابها كاملاً مناسب و اندازه بودن. از اين به بعد هر وقت توي برفها بره، اين جورابها پاهاش رو گرم نگه ميدارن.
دیدگاهها