روی تخت پرش نكن

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

كاري كه برادلي خيلي دوست داشت، اين بود كه روي تختش بالا و پايين بپره. مادرش هميشه بهش مي‌گفت: «برادلي روي تخت نپر. يك روز پرت مي‌شي و مي‌افتي روي چيزي و به خودت ضربه مي‌زني.»


اما برادلي اصلاً به حرف مادرش گوش نمي‌كرد. هر روز صبح بعد از اين كه از خواب بيدار مي‌شد، روي تختش بالا و پايين مي‌پريد. گاهي بالشش روي زمين مي‌افتاد و گاهي هم پتوهاش. اگه برادلي خوب بالا مي‌پريد، مي‌تونست از پنجرة اتاق خوابش، بيرون رو ببينه. اگه خيلي بالا مي‌پريد، مي‌تونست ماشين مادرش رو كه جلوي ورودي ساختمان پارك شده بود، و بوته‌هاي خرزهرة جلوی منزل رو كه شكوفه داده بودن هم، ببينه.
يك روز صبح برادلي از رختخواب اومد بیرون و لباس‌هاش رو پوشيد. مادرش بهش گفته بود كه روي تخت بالا و پايين نپره، اون هم مي‌خواست كاملاً به حرف مادرش گوش كنه. برادلي پتو رو تا روي بالش بالا كشيد و بعد کمی از اونو  زير بالش، تو گذاشت. مي‌خواست ببر پشمالوش رو هم روي بالش بگذاره که … هر هر هر … شروع كرد به خنديدن. «اگه يك دونه كوچولو بپرم كه مامان اصلاً متوجه نمي‌شه.» رفت روي تخت و بالا پريد. «هووووووو! هووووووو! هووووووووو!» با هر پرش، برادلي بالاتر و بالاتر مي‌رفت. «ماشين مامان رو ديدم … گل‌هاي خرزهره رو ديدم …. سگ آقاي همسايه‌مون‌رو ديدم ….»
اونقدر حواسش به چيزهايي كه از پنجره مي‌تونست ببينه پرت شد كه از زير پاش يادش رفت و از لبة تخت، سُر خورد. از روي تخت پرت شد و محکم، افتاد روي ماشين اسباب‌بازيش. ماشين كاملاً خرد شد و پاي برادلي هم زخمي شد. با ناله و گريه، مادرش رو صدا زد.

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»