فُـك گرسنه

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

در دوردست شمال، جايي كه باد، نفس يخ‌آلودش رو به زمين مي‌دميد، پسر كوچكي به نام كيمو زندگي مي‌كرد. اون و خانواده‌اش توی يك ايگلو زندگي مي‌كردن كه از قطعات بريده‌شدة برف يخ‌زده ساخته شده بود. اون‌ها لباس گرم تنشون مي‌كردن و هميشه، هر وقت كه بيرون مي‌رفتن دستكش، چكمه، و پالتوي كلفت مي‌پوشيدن.
هر روز صبح، كيمو و پدرش به ماهيگيري مي‌رفتن. چون همه جا يخ زده بود، اون‌ها مجبور بودن يخ‌ها رو سوراخ كنن تا بتونن ماهي بگيرن. گاهي پنگوئن‌ها رو مي‌ديدن كه به شكل مخصوص خودشون راه مي‌رفتن و بعضي وقت‌ها هم يك خرس قطبي رو مي‌ديدن كه با توله‌هاش روي يخ‌ها مي‌دويدن.
يك روز صبح، پدر كيمو مثل هميشه یک سوراخ توی يخ‌ها درست كرد. بعد به پسرش گفت: «تو همينجا بشين و تماشا كن.» اون یک تكه چوب با يك ريسمان به كيمو داد: «اين چوب‌پنبه رو مي‌بيني؟ اگه ماهي زير آب به طعمه گاز بزنه، چوب‌پنبه بالا و پايين مي‌ره. چوب ماهيگيري رو مي‌كشي بالا و ماهي رو مي‌ندازي روي يخ. حالا من تماشا مي‌كنم و اگه لازم بود كمكت مي‌كنم.»

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»