
ترجمه علی حسین قاسمی
كريسي بيرون مرغدوني راه ميرفت و دونههايي رو كه جَك كشاورز براي اون و مرغهاي ديگه ريخته بود از زمين برميچيد. كريسي عاشق زندگي تو مزرعه بود. هر چی كه دلش ميخواست اونجا بود: هر نوع دانهاي كه دلش ميخواست بخوره، زندگي در كنار مرغهاي ديگه تو مرغدوني، و امنيت در برابر حيوونای وحشي. تنها چيزي كه ازش ميخواستن اين بود كه روزي يك تخم بذاره؛ كه اين هم براش كار سختي نبود. حتي بعضي روزها دو تا تخم ميگذاشت.
در يك صبح گرم تابستون كه كريسي داشت خاكها رو نوك ميزد، كرمي رو ديد كه توي خاكها داشت به راه خودش ميرفت. كريسي قدقد كرد: «كرمها خيلي خوشمزهان.» آروم به طرفش رفت. همين كه خواست نوكش بزنه، كرم رفت توي سوراخي که تو زمين بود. كريسي كه از فرار كرم داشت ديوونه ميشد، با عصبانيت توي سوراخ رو نوك زد. بعد از مدتي دست برداشت و دوباره رفت به سراغ برچيدن دونهها. اما حواسش جمع بود تا اگه كرم دوباره از سوراخ اومد بيرون، ببينه.

دیدگاهها