كی با من مياد ماهيگيری؟

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

دونالد مي‌خواست بره ماهيگيري. از پدرش خواست تا باهاش بياد، اما پدر خيلي كار داشت. از مادرش خواست تا باهاش بياد، ولي مادر داشت ظرف‌ها رو مي‌شست و بعدش هم كارهاي ديگه داشت. برادر و خواهر هم كه نداشت. با خودش گفت: «مثل اين كه بايد خودم تنها برم.»
دونالد رفت توی انباري تا چوب ماهيگيريش رو برداره. سگ دونالد كه اسمش پوچي بود دنبالش اومد و پارس كرد و دم تكون داد. « پوچي تو هم مي‌خواي با من بياي ماهيگيري؟» پوچي تند و تند دمش رو به اين‌ور و اون‌ور تكون داد.
دونالد يك سطل و تور ماهيگيري برداشت و چكمه‌هاي ماهيگيريش رو پوشيد. چكمه‌ها، سياه‌رنگ و از جنس لاستيك بودن و دونالد وقتي اون‌ها را مي‌پوشيد، مي‌تونست بدون اين كه شلوارش خيس بشه، توي آب بره.
دوتایی رفتن به سمت درياچه. دونالد جايي رو روي علف‌ها پيدا كرد تا بشينه و قلاب ماهيگيريش رو توی آب‌هاي عميق بندازه. اولش قلاب اصلاً تكان نمي‌خورد، ولي چيزي نگذشت كه دونالد تونست يك ماهي بگيره.
به نظر پوچي، تماشاي ماهي در حالي كه روي علف‌ها پيچ‌وتاب مي‌خورد، جالب بود. اون با ديدن اين منظره، بالا و پايين مي‌پريد و به طرف ماهي پارس مي‌كرد.

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»