
ترجمه علی حسین قاسمی
خونة زاك توی يك خيابون شلوغ بود و از خيابون اونها، خيلي ماشين ميگذشت. مادر زاك بهش گفته بود كه مبادا توي خيابان بره. بهش گفته بود كه اگه اين كار رو بكنه، ممكنه با يك ماشين تصادف كنه و زخمي بشه. مادر زاك هر روز بهش ميگفت: «زاك، توي خيابون نرو!»
يك روز مامان زاك گفت كه بايد بره بازار براي خريد؛ زاك رو تو خونه پيش خواهر بزرگش تِرينا گذاشت و رفت. ترينا هم رفت توي اتاق خودش تا به موسيقيهاي دلخواهش گوش كنه. اما صداي موسيقي رو خيلي بلند كرده بود و اصلاً هم به فكر زاك نبود. به زاك هم نگفت كه اگه دوست داره و دلش ميخواد، به اتاق اون بره. زاك نميدونست چكار كنه. حسابي هم حوصلهاش سر رفته بود.
رفت توي حياط پشتي و اونجا، يك درخت بلوط بزرگ ديد: «فكر كنم بد نباشه كه برم بالاي درخت و روي يكي از شاخهها بشينم. شايد از اونجا بشه یک لونة پرندهاي که توش تخم يا جوجه داره، يا چيز جالب ديگهاي ببينم.» زاك رفت روي شاخه نشست، ولي لونة پرنده نديد. اصلاً روي اون درخت، هيچ پرندهاي زندگي نميكرد. زاك حسابي حوصلهاش سر رفته بود.
رفت توی حياط جلويي و روي علفها نشست. ماشينهاي زيادي رو تو خيابون ديد. ماشينها خيلي سريع ميرفتن. چند تا ماشين ديد؟ «اين يك ماشين. اين دو ماشين. اين سه تا، چهار تا، پنج تا، شش تا.» ماشينها زياد بودن. زاك ميخواست بره از توي خيابون، ماشينها رو ببينه، ولي نرفت: «مامان گفته نبايد برم تو خيابون. من هم روي لبة جدول جوي آب ميشينم و رفت و آمد ماشينها رو نگاه ميكنم.» زاك روي لبة جدول نشست. يك ماشين زرد ديد. يك ماشين آبي ديد، و بعدش هم ماشينهاي قرمز، سبز، نارنجي، و صورتي. «وااااي! چه همه ماشين تو خيابون هست … چقدر هم تند ميرن!»
دیدگاهها