
ترجمه علی حسین قاسمی

بچههاي كلاس خانم كرافورد همه چيز رو در بارة غذاهايي كه سالمان و خوردنشون براي سلامتي خوبه، ياد گرفته بودن. خانم کرافورد به اونها ياد داده بود كه به جاي خوردن شيريني، كيك، كلوچه و بيسكويت شكلاتي، ميوه و سبزيجات بخورن.
جك دستش رو بلند كرد تا سؤالي بپرسه: «خانم كرافورد، كدوم ميوه از همه بهتره كه بخوريم؟»
خانم كرافورد لبخندي زد: «ميوهاي كه هر كدوم از ماها دوست داريم، با هم فرق ميكنه. من توتفرنگي رو از همه بيشتر دوست دارم. تو كدوم ميوهرو از همه بيشتر دوست داري جَك؟»
– «من موز دوست دارم خانم كرافورد.»
آنجِلا گفت: «من سيب دوست دارم خانم كرافورد.»
جيل گفت: « خانم كرافورد من انگور، پرتغال، گلابي، و گوجه فرنگي دوست دارم.»
پِرسي با نيش و كنايه گفت: «گوجه فرنگي كه ميوه نيست … خانم كرافورد، جيل هيچي بلد نيست!»
«پرسي، اینطوری نگو. اتفاقاً جيل درست ميگه. گوجه فرنگي ميوه است. تو خودت چه ميوهاي رو دوست داري پرسي؟»
پرسي گفت: «فكر ميكنم از ليمو بيشتر خوشم مياد.»
جيلي با طعنه گفت: «پرسي ليمو دوست داره. يعني هميشه به همه ترش ميكنه.»
– «بچهها، همة ميوهها برامون خوبن. خوب، سبزيجات چي؟ كي سبزيجات دوست داره؟» خانم كرافورد به تك تك بچهها نگاه كرد. هيچكدوم از اونها دستش رو بالا نياورد. «يعني هيچكس سبزيجات دوست نداره؟»
دیدگاهها