يک‌عالمه بچه

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

مامان‌اِلينور، بيست‌تا بچه داشت كه هميشه بايد حواسش به اون‌ها مي‌بود: جاكوب، جِيد، جِيمز، جارد، جانِت، جِنيفِر، جِرِمي، جِسيكا، جِس، جُردَن، جوي، جودي، جاستين، جِيل، جين، جولي، جوآن، جان، جوليان، و جِميما.
بزرگ‌ترين بچه جاكوب بود، و تا جايي كه مي‌تونست به مامان‌الينور كمك مي‌كرد، اما بچه‌هاي كوچك‌تر، جاكوب رو نمي‌خواستن. اون‌ها مادرشون رو مي‌خواستن.
موقع ناهار که شد، دیگه مامان‌الينور چندان احساس خستگي نمي‌كرد. حالش بهتر شده بود و متوجه شد كه خونه واقعاً چقدر ساکته. «جردن كجاست؟ جوليان كه هميشه از من مي‌خواد باهاش حرف بزنم كجاست؟ جميما كوچولو كجاست؟ واي كه چقدر دلم براي بچه‌هام تنگ شده!» مامان‌الينور فهميد كه اصلاً دلش نمي‌خواد تنها باشه … دلش مي‌خواد همة بيست‌نفرشان برگردن به خونه.
مادربزرگ كه دم در پيداش شد، همة بچه‌ها دويدن توي خونه. «مامان … ما برگشتيم خونه.» اون‌ها از سروكول مامان‌الينور بالا رفتن، لباسش رو كشيدن، به دست و پاش پيچيدن، و توي خونه قيامتي بر پا كردن؛ اما مامان‌الينور اصلاً ناراحت نشد. اون خوشحال بود كه همة بيست‌تا بچه‌اش دوباره به خونه برگشته‌ان.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید