
ترجمه علی حسین قاسمی
مامان اَندرو رفت بيرون تا چندتا كاري رو كه داشت انجام بده و يك ساعتي اونو توی خونه تنها گذاشت. اندرو ميدونست وقتي توی خونه تنهاست چه چیزهایي رو بايد رعايت كنه: بايد توی منزل بمونه و توي آشپزخونه پشت ميز بشينه و نقاشي بكشه، رنگشون كنه، و گِلبازي كنه. يكي از چيزهايي كه مامان فراموش كرد بهش بگه اين بود كه نبايد از كيك شكلاتي كه تازه مامان درست كرده، بخوره.
وقتي مامان از خونه بيرون رفت، اندرو رفت توی آشپزخونه و با گِلهاش بازي كرد. اما یکسره نگاهش به سمت كيك كشيده ميشد. «مامان كه نگفت نبايد از كيك بخورم … نگفت كه نبايد چيزي بخورم.» به همين خاطر، اندرو براي خودش يك ساندويچ بزرگ درست كرد كه با كاهو، پنير، مرباي تمشك، كرة بادومزميني، پياز، و شربت شكلات پر شده بود.بعد از خوردن اين ساندويچ، چهار كيك كوچیك، يك لوز كيك كدو حلوايي، و دو تیكه كيك مربايي، همراه با بستني كاكائويي خورد و براي خودش يك لوز بزرگ كيك شكلاتي هم بريد.
وقتي كه همة اينها رو خورد، نرمههاي كيك و تكههاي نان رو روي ميز ديد. اونها رو هم خورد و دوباره رفت به سراغ گلبازي. كمكم شكمش شروع كرد به غرغر كردن و اندرو احساس كرد كه حالش خوش نيست. وقتي عكس خودش رو توي بدنة كتري ديد، متوجه شد كه چهرهاش كبود شده.

دیدگاهها