
ترجمه علی حسین قاسمی
«فكر ميكنم بايد براي آلبرت يك حيوون خونگي بگيريم. الان تقريباً يك سالش شده. نظرت چيه؟» اين سوالي بود كه خانم اَپِلباتِم از همسرش پرسيد.
آقاي اپلباتم گفت: «حيوون خونگي؟ ماهي قرمز چطوره؟» و لبهاش رو غنچه كرد و مثل ماهي توی آب، اونها رو تكون داد.
– «ماهي قرمز؟ نه، منظورم اين نبود.»
– «راسو چطوره؟»
خانم اپلباتم آهي كشيد: «بچة يكساله كه نميتونه با راسو بازي كنه. منظورم بيشتر يك سگ يا گربه است.»
– «گربه؟ ميشه يك گربة پشمالو بخريم و اسمشو بذاريم سبيلو. آلبرت حتماً از گربه خوشش مياد.»
خانم اپلباتم كه خيلي سگ دوست داشت گفت: «اما من به نظرم بايد براي آلبرت سگ بخريم. اسمشرو هم ميذاريم خالخالي، يا هاپو، يا كوچو.»
– «باشه، براش سگ ميخريم، اما اسمش نبايد خالخالي يا هاپو يا كوچو باشه. بايد اسمشو بذاريم جُرج.»

دیدگاهها