
ترجمه علی حسین قاسمی
مامان بريجت يك پيشي براش خريد: «اسمش ملوسكه و خيلي هم بازيگوشه. اما چند تا چيز رو بايد رعايت كني. اول اين كه هفتهاي يك بار بشوريش … حتي اگه اون خوشش نياد؛ و بايد هر روز صبح بهش غدا بدي.»
– «اسم پیشی، ملوسکه و خیلی بازیگوشه. اگر چه خوشش نمیاد، باید اون رو هفتهای یک بار بشویی، و هر روز صبح باید بهش غذا بدی.»
بریجت گفت: «باشه… باشه….»
مامان هشدار داد: «بايد مواظب باشي كه زيادي بهش غذا ندي، وگرنه چاق و تنبل ميشه و نميتونه دنبال موشها بره.»
بريجت گفت: «باشه … زيادي بهش غذا نميدم.»
مامان ظرف غذاي ملوسك و كيسهاي رو كه پر از غذاي گربه بود برد و تو آشپزخونه، توي كابينت گذاشت. بعد هم شروع كرد به درست كردن غذا.
بريجت ملوسك رو به اتاق خواب خودش برد و نوازشش كرد و با چند تكه نخ و چند تا توپ شروع كرد به بازي كردن با او. ملوسك مدتي از بازي كردن خوشش اومد، ولي دست آخر شروع كرد به ميوميوكردن. بريجت به صورت سبيلوي ملوسك نگاه كرد: «چيه ملوسك؟ چرا اينقدر ميوميو ميكني؟ گرسنهته؟»
بريجت نگاهي به دوروبر انداخت. مامان توي آشپزخونه نبود. بريجت ظرف ملوسك رو پر از غذاي گربه كرد و به اتاق خودش برد و داد به ملوسك تا بخوره. ملوسك هم تمام غذاهاش رو با اشتها خورد. بريجت دوباره دويد توي آشپزخونه و باز هم ظرف غذاي ملوسك رو پر از غذا كرد.

اينطوري بود كه بريجت هر روز سه بار، غذاي اضافي به ملوسك ميداد.
يك روز مامان، ملوسك رو ديد كه كف آشپزخونه دراز كشيده. رو به ملوسك گفت: «هي ملوسك! كمكم داري چاق ميشي!» در همين موقع يك موش قهوهاي از اين طرف آشپزخونه به اون طرف دويد. مامان جيغي زد و پريد روي يك صندلي! «ملوسك! يالا بدو برو بگيرش. بدو ملوسك!» اما ملوسك از جاش تكون نخورد. «هي، ملوسك، با توام! بدو برو اون موش رو بگير، بدو ديگه گربة تنبل!»
دیدگاهها