
ترجمه علی حسین قاسمی

اسباببازي كه گريگوري از همه بيشتر دوست داشت، يك زرافة پارچهاي بود به اسم «چهلتيكه». هر جا كه ميرفت، چهلتيكه رو هم با خودش ميبرد. اگه گريگوري با خونوادهاش براي خوردن غذا به يك غذاخوري شيك ميرفتن، چهلتيكه هم ميرفت. اگه براي گردش به پارك ميرفتن، چهلتيكه هم در همة گشتوگذارها همراه گريگوري بود. موقع خواب هم چهلتيكه توي رختخواب گريگوري ميخوابيد و حتي يك بالش هم براي خودش داشت.
يك روز گريگوري با تب شديدي از خواب برخاست. مادرش گفت: «بايد ببرمت دكتر.»
گريگوري اونقدر حالش ناخوش بود كه از چهلتيكه يادش رفت و چهلتيكه همونطور كه خواب بود، توي رختخواب موند.
دكتر گفت كه بايد گريگوري رو عمل كنن و لوزههاش رو بردارن. براي همين بايد اون شب تو بيمارستان بمونه.
گريگوري گريه كرد… گريه كرد و گريه كرد. آخه نميخواست مريض باشه و لوزههاش رو بردارن. ميخواست بره به خونهشون.
مادر نميدونست چكار كنه تا از ناراحتي گريگوري كم بشه.
شب كه شد، پدر گريگوري اومد به ديدنش. پدر گفت: «يك چيزي برات آوردهام.» و چيزي رو كه آورده بود به گريگوري نشان داد: زرافة پارچهاي.
گريگوري فرياد زد: «چهلتيكه!» و اونو از پدرش گرفت، و ديگه گريه نكرد.
صبح روز بعد، گريگوري رو عمل كردن و لوزههاش رو برداشتن. وقتي كه بعد از عمل از خواب بيدار شد، اولين كسي كه باهاش احوالپرسي كرد كي بود؟ بله، چهلتيكه.
دیدگاهها