
ترجمه علی حسین قاسمی
ويكتوريا گل نرگس رو از همة گلها بيشتر دوست داشت. بهار كه ميشد، توي باغ، گل نرگس سبز ميشد. به نظر ويكتوريا اينطور مياومد كه گل نرگس شبيه يك شيپور به رنگ زرد روشنه. پروانههاي صورتيرنگ به سراغ گلها مياومدن تا شهد اونها را بخورن و گرده جمع كنن. زنبورعسلهاي درشت و پرمو، وزوزكنان از گلي به گل ديگه پر ميكشيدن. ويكتوريا بوي دلپذير گلهاي نرگس رو خيلي دوست داشت. وقتي باد ميوزيد، سر گلها به پايين و بالا حركت ميكرد. برگهاي تازة درختها تو باد موج ميزد و صداي زمزمه از اونها بلند ميشد. ويكتوريا هر روز گلها رو آب ميداد تا زودتر بلند بشن. آفتاب، گلبرگهاي لطيف نرگس رو میبوسيد.
ویکتوریا گاهي خاكهاي پربار قهوهايرنگ رو با دست از زمين برميداشت. كرمها توي دستش ميلوليدن. وقتي توي خاكها مينشست، مورچهها از پاهاش بالا ميخزيدن. وقتي يك كفشدوزك روي بينيش مينشست، ويكتوريا از خنده ريسه ميرفت. در موقع بارندگي، قطرههاي بارون از ابرهاي خاكستريرنگ پايين مياومدن و از برگهاي نرگس پایین ميچكيدن.
ويكتوريا پوتين و بارونيش رو ميپوشيد. بارونيش به رنگ گلهاي نرگس بود. ميپريد توي چالهچولهها و با اين كار، آب به پاهاش ميپاشيد. بارون كه قطع ميشد، رنگينكمون تو آسمون پهن ميشد. به جاي ابرهاي خاكستري، ابرهاي سفيد پفكرده، آروم از وسط آسمون ميگذشتن. ويكتوريا دوست داشت كه رزهاي صورتي، بنفشهها و زنبقها رو بو كنه؛ اما هيچکدوم اونها مثل گل دلخواه ويكتوريا- يعني نرگس- خوشبو و زيبا نبود.
دیدگاهها