
ترجمه علی حسین قاسمی

مامان عنكبوت، كه به تازگي شوهرش رو از دست داده بود، داشت چهار تا بچهاش رو تماشا ميكرد. اون، هر چيزي كه يك مامان عنكبوت بايد به بچههايش یاد بده، بهشون ياد داده بود، مثلاً اين كه چطور تار ببافن و شكار كنن. بهشون ياد داده بود كه چطور از شبنم صبحگاهي كه روي تارها ميشينه بنوشن. هر روز باهاشون كار ميكرد تا الفبا رو ياد بگيرن، اما هر كار كه مامان ميكرد، هيچ فايدهاي نداشت… هر كدوم از بچهها فقط يك حرف الفبا رو تونسته بود ياد بگيره.
«هري» بلد بود حرف «آ» رو بنويسه. او كلماتي مثل آب، اسب، اتاق، و انسان رو ياد گرفته بود. كلمهاي كه از همه بيشتر دوست داشت «اختاپوس» بود، چون اختاپوس هم مثل خود «هري» هشت تا پا داره.
«فازي» بلد بود حرف «ر» رو بنويسه. او كلماتي مثل رز، رشته، رنگينكمان، و راهرو رو ياد گرفته بود.
«كريپي» بلد بود حرف «د» رو بنويسه. او كلماتي مثل دام، دراز، دوباره، و دلگرم رو ياد گرفته بود.
«كراولي» بلد بود حرف «م» رو بنويسه. او كلماتي مثل مرمر، ميمون، موز، و مار رو ياد گرفته بود.
يك روز مامان اونقدر نااميد و ناراحت شد كه از تاري كه تنيده بود بالا رفت و شروع كرد به گريه. تار، در يك باغ گل، بين گلهاي رز و داوودي بافته شده بود.