زمستون تو آبگير اردك‌ها

ليزي كيسة پلاستيكي پر از تكه‌هاي نون رو قاپيد و از در جلويي آپارتمانش دوید بيرون. لباس گرم پوشيده بود: كت زمستوني، دستكش، كلاه، و چكمه. باد آرومي مي‌وزيد، اما شدتش اونقدر نبود كه سرماش، هوا رو پر كنه. ليزي به طرف آبگير پشت ساختمون خونه‌شون رفت. چون نيمه‌هاي زمستون بود، قسمتي از آب آبگير …
ادامه ی نوشته زمستون تو آبگير اردك‌ها

عاشق برف!

وادِل يك اردك تپلي بود، با پرهاي سفيدبرفي، پاهاي پره‌دار، و نوك نارنجي روشن. وادل با بيشتر اردك‌هاي توي آبگير فرق داشت. موقعي كه اردك‌هاي ديگه با سرعت حركت مي‌كردن، اون آروم راه مي‌رفت، و با هر قدم به عقب و جلو، و به اين طرف و اون طرف خم مي‌شد. تو يكی از روزهای …
ادامه ی نوشته عاشق برف!

دُم

وقتي كه خورشيد تو افق غروب كرد، دِيزي داشت روي شاخه‌اش به عقب و جلو تاب مي‌خورد. وقتي كه خورشيد ناپديد شد، آسمون پر شده بود از رنگ‌هاي قرمز، زرد، نارنجي، و صورتي. دیزی معمولاً روزها مي‌خوابيد و شب كه مي‌شد براي بازي و غذاخوردن، می‌رفت بيرون.ديزي خواست دمش رو كه به شاخه قلاب كرده …
ادامه ی نوشته دُم

آواز

دِيزي هميشه وقتي توي رودخونه آبتني مي‌كرد و خودش رو مي‌شست، آواز مي‌خوند. البته آوازخوندنش خوب نبود، اما دوست داشت كه آواز بخونه. يك روز صبح، وقتي كه توي رودخونه بود، شروع كرد به خوندن با صداي بلند، بلندترين صدايي كه داشت.كلاغي كه داشت از اون طرف مي‌گذشت صداي آواز اونو شنيد. صدا اونقدر گوشخراش …
ادامه ی نوشته آواز

شام

دِيزي شكمش رو ماليد. شكمش از گرسنگي قار و قور مي‌كرد. لب‌هاش رو ليسيد. اون روز فقط چند تا حشره و توت خورده بود. احساس كرد كه خيلي دلش مي‌خواد براي شام اون شب، ماهي بخوره. به سرعت دويد به كنار رودخونه و چند قدم هم رفت وسط آب‌هاي سرد و خروشان رودخونه. واي كه …
ادامه ی نوشته شام

سگ

دِيزي اونقدر صبر كرد و منتظر موند تا بالأخره خورشيد غروب كنه. بعد از شاخة درخت چنار اومد پايين. ديزي شب‌ها خيلي خوب مي‌بينه و به همين خاطر خيلي دوست داشت وقتي كه ستاره‌ها تو آسمون مي‌درخشن، به اين طرف و اون طرف بدوه و زير تخته‌سنگ‌ها رو نگاه كنه تا حشره پيدا كنه و …
ادامه ی نوشته سگ

گل‌های مينا

دِيزي روي يك درخت چنار زندگي مي‌كنه، درختی كه برگ‌هاش به اندازة توپ فوتبال و شاخه‌هاش كلفت‌تر از تنة فيله. ديزي خيلي تنبله؛ تمام روز از دمش آويزون ميشه و مي‌خوابه، يا به عقب و جلو تاب مي‌خوره؛ اونقدر كه گاهي سرش گيج مي‌ره. موهاي تن ديزي قهوه‌ايه، به رنگ آب‌هاي يك رودخونة گل‌آلود.يك روز …
ادامه ی نوشته گل‌های مينا

پسرك نون‌ قندی

پروانه‌اي پروازكنان از كنار رومپِر سنجاب، كه وايستاده بود و يك هستة كاج رو توی دستش گرفته بود و دندون مي‌زد، گذشت. پروانة بسيار قشنگ و رنگارنگي بود. رومپر، هسته رو انداخت و به دنبال پروانه دويد.توجه نداشت كه كجا داره ميره و به همين خاطر، محكم خورد به پسربچه‌اي كه با نون‌قندي ساخته شده …
ادامه ی نوشته پسرك نون‌ قندی

شمردن ستاره‌ها

يكي از اون شب‌هاي گرم و مرطوب تابستون بود. توي غار هاني خرسه، هوا گرم‌تر از بيرون بود. هاني نمي‌تونست بخوابه. هاني لوليد و چرخيد. اما هوا خيلي گرم بود و نمي‌شد خوابيد.هاني رفت بيرون. اميدوار بود كه نسيمي بلند شه و خنكش كنه. روي يك تخته‌سنگ نشست و به آسمون تيره نگاه كرد. صداي …
ادامه ی نوشته شمردن ستاره‌ها

کلاس آشپزی

رومپِر سنجاب، هر دوشنبه به كلاس آشپزي مي‌رفت. اون مي‌خواست ياد بگيره كه چطور غذاهاي محلي اسكاتلندي بپزه. درس امروز «طرز پختن هاگيس» بود.مربي به هنرآموزا گفت كه مقداري بلغور جو دوسر رو با ادويه مخلوط كنن. بعد گفت: «اون‌ها رو خوب، هم بزنين.» رومپر هم همين كار رو كرد.مربي ادامه داد: «خوب، حالا پيه، …
ادامه ی نوشته کلاس آشپزی