– «كواك! كواك! كواك!» مامان اردك و دو تا بچهاش توی آبگير شنا ميكردن. مامان به بچهاش گفت: «عسل، بايد بياي نزديكتر به من. چرا اينقدر دور رفتهاي؟»عسل گفت: «من دوست دارم اينجا شنا كنم. ميخوام تنهايي شنا كنم.»مامان اردك آهي كشيد: «واي عزيزم، شكوفه رو نگاه كن. اون نزديك من شنا ميكنه. اونجوري خيالش …
ادامه ی نوشته از مادرت دور نشو!
دسته:مارگو فالیس 1
اختلاف نظر كه اشكالی نداره!
جَمي خرسه، آفتاب رو خيلي دوست داشت. دوست داشت به ساحل بره و روي شنها بازي كنه. گاهي قلعة شني ميساخت؛ گاهي گوشماهي جمع ميكرد؛ و گاهي هم توپ بزرگش رو به هوا ميانداخت و سعي ميكرد بگيردش. اما كاري كه از همه بيشتر دوست داشت، شناكردن بود. دوست داشت توي آب شلپشلوپ كنه و …
ادامه ی نوشته اختلاف نظر كه اشكالی نداره!
دو مگس، ميون گلها
هوا تابستوني بود. پرندهها تو آسمون پرواز ميكردن، جوجهها روي چمن به اين طرف و اون طرف ميدويدن و با يكديگه و با گلهاي شكفته بازي ميكردن. دو تا مگس، برنارد و توماس، تصميم گرفتن به جاي اين كه مثل هميشه به سراغ آشغالدوني برن، قايمباشك بازي كنن. توماس نگاهي به دور و بر انداخت: …
ادامه ی نوشته دو مگس، ميون گلها
رودخونه و ماه
موقعي كه فليكِر- كرم شبتاب- نزديك رودخونه داشت پرواز ميكرد، ماه كامل رو ديد كه تو آسمون ميدرخشد و نورش توی آب ميتابيد و ميلرزيد. ماه، خیلی قشنگ بود و میدرخشید. فليكر همینطور که از توی درختهای بلند پرواز ميكرد، سروصداي ترسناكي شنيد. دور و برش رو نگاه كرد، اما نتونست چيزي ببينه. حتماً تنة …
ادامه ی نوشته رودخونه و ماه
موسيقی آشنا
فليكِر- كرم شبتاب- دور و بر درخت سرو پرواز ميكرد. رشتههاي بلند خزة اسپانيايي به سمت زمين آويزون بود. يك خونة چوبي قديمي اون نزديكي بود. مردي با يك كلاه حصيري كه روي پيرهن شطرنجي آبيوسفيدش لباس كار پوشيده بود، تو ايوون جلوي خونه، روي يك صندلي نشسته بود و به عقب و جلو تاب …
ادامه ی نوشته موسيقی آشنا
بسته شكلات
فليكِر- كرم شبتاب- وزوزكنان توي پارك ميگشت و از آسمون كه با نور ماه روشن شده بود لذت ميبرد. بوتههاي پرگل و درختان سربهزير انداخته، هوا رو معطر كرده بودن. از روي چند تا نيمكت، كه در كنارة جادة باريكي قرار گرفته بودن، پروازكنان گذشت. سطلهاي زبالة كنار جاده پر بود از كاغذ ساندويچ، چوب …
ادامه ی نوشته بسته شكلات
برگهای پاييزی
برگهاي پاييزي از درختها كنده ميشدن و روي زمين ميافتادن. ايگي عنكبوت و دوستهاش موقع افتادن برگها رو خيلي دوست داشتن. ايگي به بيگي، ميگي و جيگي که دوستانش بودن گفت: «بياين بازي كنيم. من چشم ميذارم و ميشمرم، شماها برين قايم شين.»ايگي چشم گذاشت و شروع كرد به شمردن، و بقيه رفتن زير برگها …
ادامه ی نوشته برگهای پاييزی
چند تا زنبور، غلغله زنبور
اِدي از خنده ريسه رفت: «ها! ها! ها! اين باغ گل همهاش مال منه! من كه اين دور و بر زنبور ديگهاي نميبينم. حالا هر چقدر كه دلم بخواد گردة گل ميخورم.» وزوزكنان به سراغ يك گل خشخاش قرمز روشن رفت و شروع كرد به جمعكردن گردة گل.چند دقيقه بعد، چند زنبور ديگه هم وارد …
ادامه ی نوشته چند تا زنبور، غلغله زنبور
كرم صدپا
روزگاري كرمصدپايي بود كه سيتا پا داشت. اسمش سينتيا بود و خيلي بامزه بود. اما يك مشكلي داشت كه ديگران هم در بارهاش صحبت ميكردن: وقتي ميرفت پيادهروي، گالشهاي قرمز ميپوشيد. مشکل کفشهاش نبود؛ این بود که كفشها رو موقع خوابيدن هم پاش ميكرد. مادرش ميگفت: «نميشه كه اون گالشها رو هم شبها پات كني …
ادامه ی نوشته كرم صدپا
گشتی در باغ وحش
روي تابلو نوشته بود: باغوحش. كالي روي درختي كه درست كنار در ورودي باغوحش بود نشست. بعد از روي تابلو پرواز كرد و جلوي فلامينگوها نشست روی زمين. بالش رو باز كرد و به رنگ آبي اون، و بعد به رنگ نارنجيصورتي پرهاي فلامينگوها نگاه كرد. فلامينگوها قشنگ بودن، اما كالي رنگ آبي پرهاي خودش …
ادامه ی نوشته گشتی در باغ وحش